تبليغاتX
نامه ای برای میچکا

پایان!!

دیگه تموم شد...

دیگه همه چیز تموم شد...همه چیز...خیلی وقت پیش بود که برای تو تموم شد...اما امروز ...امروز روزی بود که واقعا برای من همه چیز تموم شد...ایکاش هیچ وقت ندیده بودمت...ایکاش هیچ وقت صدات رو نمیشنیدم...ایکاش هیچ وقت به دورغ ها و فریب هات دل نمی سپردم...راستی من عاشق چیه تو شده بودم؟؟!هیچ وقت این رو از خودم نپرسیدم...هیچ وقت...من فقط بلد بودم دیوانه وار دوست داشته باشم و دیگه هیچ...اما اون روز تو ازم پرسیدی...مگه نه؟ خودت پرسیدی؛ مگه عاشق چیه من شدی؟ مگه از چیه من خوشت اومده؟ اصلا مگه من کی بودم؟؟...نه؟ تو خودت از من پرسیدی... واقعا برای چی بود که عاشقت شدم؟؟ عاشق چیت شدم؟ عاشق مزخرفاتی که یه دختر بچه توی وبلاگش می نوشت؟؟ مزخرفاتی که وقتی  1 سال بزرگتر شد دیگه خودش هم به اونا پایبند نبود؟عاشق یک مشت احساسات غیر واقعی و بچگانه یه دختر کوچولو؟ یا عاشق هوس بازی دختری که می خواست بیشتر طعم لذت بردن رو بچشه تا عاشق بودن رو...

متاسفم...برای خودم متاسفم که  بازیچه هوسبازی های تو شدم...متاسفم که همه زندگیم رو به پای تو ریختم...متاسفم که به خاطر تو نابود شدم...متاسفم که خورد شدم...متاسفم که له شدم...متاسفم که اونقدر بهت التماس کردم...متاسفم که به پات افتادم...متاسفم که دوسال تمام توی همه لحظه ها نام تورو زمزمه می کردم...متاسفم که قلب و روحم رو به تسخیر تو در اوردم...متاسفم که به کسی دل بستم که از من فقط یک وسیله ارضای هوس می خواست...متاسفم که به خاطرتو  به پای پست ترین آدم ها افتادم...متاسفم که به خاطر لبخند زدن تو  و خندیدن تو از همه چیز پست تر شدم...متاسفم که برات فداکاری کردم و بهت وفادار بودم...

فقط می خواستم بدونی...بدونی که من به همه حرف هایی که بهت زده بودم پایبند بودم...من به خاطر تو از همه چیزم گذشتم...همه زندگیم رو برای تو فدا کردم...همه وجودم رو به پات ریختم... من از هر چیزی تو دنیا خوارتر شدم...من به خاطر تو له  شدم...اما بدون روزگار صدای کار آدم ها رو به اونها بر می گردونه...مطمئن باش روزگار هیچ کاری رو بی جواب نمی گذاره...نفرین نمی کنم...اما مطمئن هستم جواب سختی هایی که من کشیدم رو باید کسی بالاخره پس بده...امیدوارم روزی قلب و روحت بشکنه... همون طور که من رو شکستی...تو به من قول داده بودی...برای من قسم خورده بودی که تا ابد پیشم بمونی...دروغ می گفتی...امیدوارم روزی از کسی که دوستش داری قسم های دروغ بشنوی...امیدوارم روزی به کسی که دوستش داری التماس کنی و اون از تو قبول نکنه...مطمئن باش...مطمئن باش دیگه مزاحمت نمیشم که بری ازم شکایت کنی...خوب ذاتت رو نشون دادی...خوب!!

خداحافظ...خداحافظ ای نکبت بار ترین آسودگی زندگی من...خداحافظ ای دردناک ترین خاطره عاشقانه من...خداحافظ ای ترسناک ترین کابوس روز های شادابی من...خداحافظ ای تلخ ترین قهقهه مستانه من...خداحافظ ای دروغی ترین آرامش قلب من...خداحافظ ای پر بار ترین کوله بار اندوهناک زندگی من...خداحافظ ای کاغذی ترین قایق عاشقانه من ...بالاخره کاغذ تو خیس خورد و در اعماق دریا ها غرق شدی...

امروز برای  من روز مرگ تو بود...روز مرگ ابدی تو...دیگه هیچ وقت صدات نمی کنم و دیوانه وار برات اشک نمیریزم...دیگه هیچ وقت  یادی ازت نمی کنم...تو در ذهن و روح من مردی...تو و خانوادم رو در یک جا به خاک سپردم...امروز برای من روز جشن و شادی هست...تا زمانی که عمر داشته باشم این روز رو جشن می گیرم...روز مرگ تو...روز مرگ خانوادم...روز شروع یک زندگی جدید...روز پایان اندوه...روز شروع شادی...(دو شنبه 11/3/1388 ساعت 4)

+ نوشته شده توسط حمیم در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 16:46 |
میچکا عچغ...!!

میچکا علاخه...!!

میچکا محبت آرمه...!!

میچکا؟! بیا من خوچبختت کنم دیگه...؟؟

میچکا خیلی دوست دارم...

عشقم به تو رو تا پایان زندگیم حفظ می کنم...

تو تا ابد توی قلب منی...

فرشته نازنین من...

مثل اون موقع ها ...

نازی...بوس بوس...

+ نوشته شده توسط حمیم در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:24 |
میچکا امروز قلبم برای اولین بار آرامش گرفت...ازت ممنونم...

تو همیشه باعث ارامش قلب من بودی...ولی من همیشه باعث

رنجش و ناراحتیت...لبخندای امروزت قلبم رو آزاد کرد...این آخرا

می خواستم برای دیدن لبخند زیبات جون بدم...میچکا من تو رو

به خداوند قادر می سپارم تا همیشه نگاهدارت باشه...هیچ وقت

فراموشت نمی کنم و هرگز از یادت غافل نمی شم...یاد صورت

زیبای تو تنها جلوه زیبای زندگی پر از نکبت و بدبختی منه...

تو زیبا ترین فرشته خدا بودی روی زمین...من باید مدت ها دیوانه وار

با یاد تو زندگی کنم...با لبخند تو پرواز کنم...با نگاه تو اوج بگیرم...

من در اوج تنهایی دارم با تو زندگی می کنم...تو رو در آغوشم

می بویم؛ می بوسم؛ نوازش می کنم؛می خندونم؛ برات ادا در میارم

و بعد با همه وجودم در گوشت کلمات افسون آمیز زمزمه می کنم

وبعد با عمق قلبم اسمت رو صدا می کنم....میچکا............

میچکا امروز که رفتی با نگاهم تعقیبت کردم...خیلی ...اونقدر که

از جلو چشمام محو شدی...شاید غرورت نذاشت که برگردی و نیگام

کنی...حق داری...حق داری فرشته...نمی دونم بعد از تو چکار باید

بکنم...در خونه کی رو بزنم؟...به کی شکایت کنم؟ با کی درد و دل

کنم؟...به نظرت چقدر می تونم دووم بیارم؟...نمیدونم...نمیدونم...

فقط امروز با تمام وجودم معنای این شعر رو فهمیدم...وقتی که

تو داشتی می رفتی و من داشتم راه رفتنت رو تماشا می کردم...

ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود

                                  وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود 

من مانده ام مهجور ازو؛بیچاره و رنجور ازو

                                گویی که نیشی دور ازو در استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون؛پنهان کنم ریش درون

                                  پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود

با اینهمه بیداد او وان عهد بی بنیاد او

                                 در سینه دارم یاد او ؛ یا بر زبانم میرود

در رفتن جان از بدن؛گویند هر نوعی سخن

                             من خود به چشم خویشتن؛دیدم که جانم میرود

میچکا برام دعا کن...شاید زودتر بمیرم...

 

 

+ نوشته شده توسط حمیم در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:53 |
میچکا دختر سلام...

نمیدونم این وبلاگ رو می خونی یا نه...

ولی می خوام بدونی که من تا آخرین لحظه زندگیم دوست خواهم

داشت و هرگز فراموشت نخواهم کرد...

من اگه این روز ها نفس میکشم فقط به خاطر تو هست...

من در سال جدید برات آرزوی شادی و موفقیت می کنم...

اگرچه دیگه خیلی از هم دور شدیم...ولی روح من هنوز گاهی به هوای

 تو

بدجوری پرواز می کنه...

+ نوشته شده توسط حمیم در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 9:59 |


Powered By
BLOGFA.COM